گل گاو زبون
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  





جستجو





  قند وپند   ...

ماجرای عابد بنی‌اسرائیل، بچه شیطان و زن‌بدکاره
شیطان جلوی عابد آمد و شروع به نماز خواندن  طولانی کرد، سجده‌های طولانی، گریه‌ها، ناله‌ها، عابد دید یک نفر از خودش موفق‌تر پیدا شده، حال بیشتری دارد. نشاط بهتری دارد، به او گفت: خوش به حالت! تو کی هستی که آن قدر حال داری، نشاط داری، توفیق داری.
گفت: راستش من یک گناه کردم و بعد توبه کردم و وقتی یاد آن گناه می‌افتم، نشاط در عبادت پیدا می‌کنم، می‌خواهی مثل من شوی؟ گفت: خیلی دوست دارم، مثل تو عبادت کنم.
گفت: خوب این پول را بگیر برو شهر، منزل فلان زن بدکار و گناه کن و وقتی برگشتی یاد گناهت که بیفتی حال پیدا می‌کنی، این بیچاره را اغفال کرد، عابد پول را گرفت و آمد خانه زن بدکاره پول را انداخت، گفت: پاشو گناه کنیم، زن بدکاره از زبانش استفاده مثبت کرد، گفت: در تو سیمای صالحین می‌بینم، تو اهل گناه نیستی، چرا می‌خواهی گناه کنی، گفت: حقیقت این است که یک عابدی آمده از من اعبد است و خیلی حال خوشی دارد، می‌خواهم حال او را پیدا کنم، گفتم، چطور این قدر موفق هستی؟ گفت: من یک گناه کرده‌ام، یاد گناهم که می‌افتم نشاط در عبادت پیدا می‌کنم. زن زانیه گفت: به گمانم آن بچه شیطان بوده که خواسته تو را اغفال کند، الان هم اگر بروی او را نمی‌بینی، عابد حیف است که دامنت را به گناه بعد از چند سال عبادت آلوده کنی، بلغزی، آمد دید، آن عابد نیست. فهمید بچه شیطان بوده، خواسته آلوده‌اش کند!
امام صادق(ع) می‌فرماید: آن زن زانیه آن شب، شب آخر عمرش بود و به پیغمبر آن زمان خطاب آمد که بر پیکر او نماز بخوانید و او را تشییع کنید، گفت: خدایا! زن بدکاره را من بروم نماز بخوانم چرا؟ خطاب آمد چون یک بنده مرا از گناه دور کرد. زبان می‌تواند کارساز باشد و چقدر خوب است یک کلمه برای رضای خدا انسان امر به معروف کند.

📚داستانهای عبرت آموز

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1398-08-17] [ 05:37:00 ب.ظ ]





  یکی جلوتر از دیگری   ...

به پاهای خودت

موقع راه رفتن نگاه کن….

داٸما یکی جلو هست و یکی عقب…

نه جلویی بخاطر جلو بودن مغرور میشه…

نه عقبی چون عقب هست شرمنده و ناراحت…

چون میدونن شرایطشون داٸم عوض میشه…

روز های زندگی ما هم دقیقا همین حالته…
دنیا دو روزه…

روزی باتو ، روزی علیه تو…

روزی که با توهست،مغرور نشو…

روزی که علیه تو هست،ناامید نشو…

 

هر دو میگذره

💕💕💕

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-08-14] [ 03:41:00 ب.ظ ]





  لیوان ترک خورده   ...

امروز پیرمرد تو جاده #تهران _قم یه جمله جالبی گفت که حیفم اومد به شما هم نگم: #زندگی مثل آب توی لیوانه ترک خورده میمونه…

بخوری تموم میشه

نخوری حروم میشه
از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه…

از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر!
به قول فامیل دور که میگفت:

آقای مجری 

بهت یه نصیحت برادرانه میکنم

اگه زندگیت ته کشید

بشین با ته دیگش حال کن ! 

هی نگو به آخرش رسیدم..

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[جمعه 1398-08-10] [ 06:59:00 ب.ظ ]





  تلنگر   ...

حداقل یه سال این برنامه رو انجام بدیم

و براش وقت بذاریم✔️

 توکل و توسل داشته باشیم

بعضی از ما به همه کس اعتماد داریم

ولی به خدا و اهل بیت علیهم السلام بدبینیم😏

بابا تمـــــــــام گره ها بدست خدا حل میشه

دست هیــــــــــچ احدی نیست❌

تو خدا رو باور داشته باش

بعد ببین چقدر قشنگ مشکلاتت حل بشه

ان شاءالله

صلی الله علیک یا اباعبدالله الحسین علیه السلام

اللهم صل علی محمد و آل محمدوعجل فرجهم

التماس دعا

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1398-08-07] [ 03:00:00 ب.ظ ]





  مار در بینی   ...

✅ماجرای عجیب ابن زیاد و ماری که در بینی اش بود

✍«عبیدالله بن زیاد» در کنار شهر موصل به دست ابراهیم بن مالک اشتر، کشته شد، ابراهیم سرهای بریده ابن زیاد و سران دشمن را برای مختار فرستاد، مختار در این هنگام غذا می خورد که سرهای بریده دشمنان را کنار مسند مختار به زمین ریختند. در این هنگام دیدند مار سفیدی در میان سرها پیدا شد و وارد سوراخ بینی ابن زیاد شد و از سوراخ گوش او بیرون آمد، و از سوراخ گوش او وارد گردید و از سوراخ بینی او بیرون آمد، و این عمل چندین بار تکرار گردید.
مختار پس از صرف غذا برخاست با کفشی که در پایش بود به صورت نحس ابن زیاد زد، سپس کفشش را نزد غلامش انداخت و گفت: «این کفش را بشوی که آن را بر صورت کافر نجس نهادم» مختار سرهای نحس دشمنان را برای محمد حنفیّه در حجاز فرستاد، محمد حنفیّه سر ابن زیاد را نزد امام سجاد (ع) فرستاد، امام سجاد در آن وقت، غذا می خورد، فرمود: روزی سر مقدس پدرم را نزد ابن زیاد آوردند، او غذا می خورد، عرض کردم: خدایا مرا نمیران تا اینکه سر بریده ابن زیاد را در کنار سفره ام که غذا می خورم بنگرم، حمد و سپاس خدا را که دعایم را اکنون به استجابت رسانیده است.
نکته قابل توجه اینکه مرحوم حاج شیخ عباس محدث قمی می نویسد: آن مار، مکرر از بینی ابن زیاد وارد می شد و از گوش او بیرون می آمد، و تماشاچیان می گفتند: قََد جائت قَد جائت: «مار باز آمد، مار باز آمد» و می نویسد: همان هنگام که ابن زیاد در مجلس خود با چوب خیزران مکرر بر لب و دندان امام حسین (ع) می زد، شاید بر اساس تجسم اعمال، همان چوب خیزران (در عالم برزخ) به صورت مار درآمده و مکرر از بینی او وارد می شده و از سوراخ گوش او بیرون می آمده، تا در همین دنیا، مردم مجازات ننگینش را ببینند.
📚منابع:

1- منتهی الآمال، ج۱:۲۹۹

2- بحارالانوار، ج۶: ۲۴۸

3- عالم برزخ در چند قدمی 

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[دوشنبه 1398-07-29] [ 09:04:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما