گل گاو زبون
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   


مرداد 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            





جستجو





  وای خفه شدم آبجی   ...

سلام?
ما سه تا خواهریم، من خواهر کوچیکه هستم که باید عزیزتر باشم (البته نزد پدرم عزیزترم، همیشه بابام بهم میگه یوسف بابا) اما مامانم همیشه خواهر وسطیم که اختلاف سنیمون شش ساله رو بیشتر دوست داره. ?
از همون بچگی هم همینجوری بود. برای همین هروقت دعوامون میشد، اگه کتک زده بودم، مواخذه میشدم که چرا خواهر بزرگترتو زدی ?
و اگه مورد لطف (کتک) خواهر گرامی قرار میگرفتم، مامانم میگفت لابد یه کاری کردی که خواهرت لازم دونسته تورو بزنه.??

خلاصه ما همیشه باهم دعوا داشتیم. اون موقع ها ما توی خونمون مرغ داشتیم و عاشق تخم مرغ، هرکه زودتر میرفت تخم مرغ رو برمیداشت، تخم مرغ مال اون بود.

یه روز خواهرم اومد و بهم گفت آبجی کوچیکه، من رفتم توی قفس مرغا، تخم مرغ بردارم، حواسم نبود و تخم مرغ از دستم ول شد و شکست. حالا میترسم اگه مامان بفهمه دعوام کنه.?
 منم گفتم خب چه کاری از دست من برمیاد؟
 گفت بیا این لطف را در حق من بکن و این تخم مرغ خام رو سر بکش و پوستشو میندازیم توی قفس، مرغها میخورن و هیچکی هیچی نمیفهمه.?
 من که خیلی مظلوم بودم گفتم باشه ولی من میترسم حالم به هم بخوره ?
گفت نگران نباش یه لیوان آب کنار دستت میزارم و تخم‌مرغ رو خودم میندازم ته حلقت.? 
وقتی من این کارو کردم تو هم لیوان آب رو سر بکش. 
من ساده از همه جا بی خبر با کلی امکانات که همون یه لیوان آب بود رفتم که به حرف خواهر بزرگترم گوش بکنم چشمامو بستم دهنمو باز کردم که آبجی بزرگه تخم مرغو بندازه ته حلقم.
 یهو دیدم احساس خفگی دارم دهنمو که بستم دیدم یه آلوی زرد بزرگ افتاده ته حلقم و همینجور من سرفه که این آلو رو از ته حلقم بپرونم بیرون و خواهرم که از خنده روده بر شده بود، وایساده بود که خفه شدنمو ببینه.
 اینقدر عصبانی شدم که خواستم خفش کنم اما به خاطر التماس هایی که کرد حتی به مامانم هم نگفتم. گفت تو رو خدا به مامان نگو مامان منو دعوا میکنه و من باز هم گول خوردم و هیچی به مامانم نگفتم.?

پی نوشت:

۱. من در این خاطره حدودا ۴_۵ ساله بودم.

۲. نمیدونم چرا اینقدر مظلوم بودم، اون موقع که خواهرم گفت تخم مرغ رو سربکش، چرا نگفتم خوب خودت سر بکش.

۳. نکته جالبش اینه که حالا که به خواهرم میگم اصلا این خاطره رو یادش نیست ولی برای من عین روز روشنه.?

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1399-03-08] [ 05:27:00 ب.ظ ]





  خداجونم عاقبت همه ی ما رو ختم به خیر بگردان   ...

آسیه خانم یکی از گریه‌کنان روضه امام حسین (ع)، با عشق و محبتی که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولی بازی‌های روزگار از رسول، جوانی خلافکار و لاابالی بارآورد، بعد از سنین بیست و چهار پنج سالگی، رسول شهر و دیار خود را رها کرد و به تهران آمد و از آنجایی که وی آذری‌زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت یافت.

یکی از شب‌های دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستی که خورده بود با آب کشیدن به خیال خود پاک کرد چرا که باز می‌خواست به همان هیأتی برود که شب‌های گذشته نیز در آن شرکت داشت، ولی این بار گویا فرق می‌کرد و پچ پچ مسئولان هیأت که با نیم‌نگاهی او را زیر نظر داشتند برایش ناخوشایند بود.

رسول یکی از قلدرهای شروری بود که حتی مأموران کلانتری‌های تهران از اینکه بخواهند با او برخورد جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند، می‌شود گفت که رسول از انجام هیچ گناهی مضایقه نکرده بود و این به زعم هیأتی‌ها که او در مجلسشان بود، گران تمام می‌شد، بالاخره یکی از میان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحنی تند خواست که ازمجلس بیرون رود.

رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفهای او گوش می‌داد اما به رغم اینکه خیلی عصبانی شد ولی چیزی نمی‌گفت و همه جا را سکوت فراگرفته بود و همه منتظر بودند تا رسول دعوایی راه بیاندازد اما او بدون هیچ شکایتی و با دلی شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوی خانه حرکت کرد؛ هرچند رسول آدمی بسیار قلدر و شرور بود ولی اعتقادش به آقاامام حسین (ع) به اندازه ای بود که به او اجازه نمی‌داد تا از خادمان حسینی (ع) کینه و عقده ای به دل بگیرد و دعوا کند.

آن شب نیز مثل شب‌های دیگر گذشت، صبح خیلی زود بود و هنوز شهر هیاهوی روزانه خود را شروع نکرده بود که در یکی از خانه‌ها باز شد و مردی بیرون آمد و سوی خانه رسول ترک رفت. به جلوی درخانه رسید و شروع به در زدن کرد. رسول با شنیدن صدای در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد.

پشت در حاج اکبرناظم مسئول هیأت دیشبی بو،. همان هیأتی که رسول دیگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صمیمی حاج اکبر حکایت از چیز دگیری داشت. بعد از کلی معذرت‌خواهی، از رسول خواست تا در شب‌های آینده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم دیگر بیش از این نمی خواست توضیح دهد ولی اصرار رسول پرده از رازی عجیب برداشت.

مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب دیده بود که در شبی تاریک در صحرای کربلاست، او تصمیم می‌گیرد که به طرف خیمه‌های امام حسین (ع) برود ولی متوجه می‌شود که سگی در حال پاسبانی از آنجاست و به هیچ‌کس اجازه نزدیک‌شدن خیمه‌ها را نمی‌دهد. ناظم زمانی که می‌خواهد به آنجا نزدیکتر شود، سگ به او حمله می‌کند و وقتیکه می‌خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره‌ای عجیب می شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود.

مسئول پاسبانی از خیمه‌ها ی امام حسین (ع) را رسول ترک برعهده داشت، این همان چیزی بود که در رسول انقلابی عظیم ایجاد کرد و به یکباره از رسول ترک، حربن یزید ریاحی دیگری ساخت و او از آن روز به بعد یکی از شیداترین و دلسوخته ترین دلداده ها و ارادتمندان به امام حسین (ع) می‌شود به گونه‌ای که هر سخنی که از او درباره آقا بیرون می‌آمد، هر شنونده‌ای را گریان و منقلب می‌ساخت و از این رو به حاج رسول دیوانه شهرت یافت و داستان‌های شگفت انگیزی از او نقل می‌شود که ارادت او را به این خاندان عزیز اثبات می‌کند.

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1399-02-09] [ 04:18:00 ب.ظ ]





  غذای اسب غذای سوار نباشد   ...

این تن اسبِ توست و این عالم آخور اوست؛ غذای اسب، غذای سوار نباشد.

#فیه_ما_فیه

1526493622k_pic_6abc58f8-f9f4-452a-b1a5-c87f5f6ef4cf.jpg

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1399-01-26] [ 02:49:00 ب.ظ ]





  لعنت یا رحمت   ...

#آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی میکرد. هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می‌برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمیداشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را میدیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره‌ای نداشتند و فقط نفرینش میکردند.

پس از چند سال آسیابان مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم. پسران هریک راهکار ارائه نمود. پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده و تنها دستمزد میگیریم

پسر بزرگتر گفت: اگر ما چنین کنیم، مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. “بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با این کار مردم به پدر درود میفرستند و میگویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصاف‌تر از پسرانش بود.”

چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل مسئولین ما رسید!

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[سه شنبه 1399-01-05] [ 03:23:00 ب.ظ ]





  حواسمون هست   ...

حواسمون هست‼️

الان که ما نشستیم تو خونه و مواظبیم که یه وقت مریض نشیم!!!
همین الان…
خیلی بیشتر از اون تعدادی که تو کشور ما از کرونا مردن…
توی هند
مسلمونا افتادن تو گودی قتلگاه و فقط خدا می دونه چه صحنه هایی هست ?

اینجا ما از غریب دفن شدن مرده هامون ناراحتیم اما غافلیم از اینکه اونجا ناموس اسلام داره زنده زنده زیر خاک گذاشته میشه بدون اینکه ویروس داشته باشه…

به گناه مسلمون بودن!

یاد سوره بروج افتادم:

قتل اصحاب الاخدود…
و هم علی ما یفعلون بالمومنین شهود…
و ما نقموا منهم الا ان یومنوا بالله العزیز الحمید ? ? ?

آه از دل امام غریب!
آه از ناله مومن مضطر!
آه از دنیاپرستی و دنیادوستی ما!
آه از لحظات غفلت!

خدایا به ما بیچارگان رحم کن…

که هنوز هم به غیر امام فکر می کنیم!

هنوز هم برای دنیایی بدون امام برنامه ریزی می کنیم!!!

حتی اون لحظاتی که از نشستن تو خونه و سردرگمی و تحیر، خسته میشیم و افسرده حالیم…
باز به فکر این هستیم که کی حالمون خوب میشه و چیکار کنیم خوب بشیم…

کی میرسه اون روزی که همه مون بگیم خدایا ما دیگه دنیای این مدلی نمی خوایم!
ما دیگه طاقت دیدن ظلم و شرک نداریم!
ما دیگه نمی تونیم بدون امام ادامه بدیم ?

خدایا…
خدایی که امرت به یک لحظه می تونه همه بساط این عالم رو زیر و رو کنه…

برسون کن فیکونت رو…

به مادر مولا قسمت میدم ?
به چادر خاکیش…
به ناله مظلومانه ش زیر دست نامحرمان ملعون…
به دل شکسته ش اون لحظه ای که نتونست جلوی بی حرمتی به امامش رو بگیره…

خدایا منو ببخش
به خودت قسم دستم خالیه…

مجبورم قسمت بدم به حسینش..‌.
آه از گودی قتلگاه حسین…
و ناله های زینب!

و اون لحظه ای که هر کس هر چه داشت میزد…
? ? ?

وای از این غریبی…
وای از این مظلومیت…
وای از عاشورای هند…

خدایا به ما رحم کن!

تموم کن بساط این دنیای کثیف آلوده رو…

موضوعات: بدون موضوع  لینک ثابت



[پنجشنبه 1398-12-15] [ 11:24:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما